سلام...
روزها از پس هم میگذرند و من همچنان منتظر روزی هستم که مهمترین اتفاق زندگیم رخ بده و منو از این همه انتظار خلاص کنه
. دوباره افسردگی برگشته سراغم
. دیشب خیلی خسته بودم و از بیحوصلگی رفتم تو رختخواب و خوابیدم
. دلم برات تنگ شده بود
. دوست داشتم پیشم بودی و نوازشم میکردی
. دوست داشتم دستای سرد و کوچولوم رو توی دستای گرم و پرمحبتت میگرفتی
و تو چشمام خیره میشدی و مثل همیشه بهم میگفتی دوستت دارم
... اما حیف که نبودی
. فقط خیال تو بود
. فقط تنها عکسی که ازت توی موبایلم داشتم بود
. فقط یادآوری خاطرات خوب و بدی که با هم داشتیم بود
. یاد روزی که حرف دلت رو بهم زدی
. یاد روزهای خوش زندگی...
همیشه از خودم میپرسم دوست داشتن چیه ؟ چه سری توش هست که میتونه یا خوشبختت کنه یا بدبخت
؟ عشق چیه
؟ سه تا حرف کوچولو که هر کدوم یه معنای خاص خودشون رو دارن
. با خودم فکر میکنم یعنی اینبار هم توی این عشقی که سه حرف بیشتر نیست شکست میخورم
یا پیروز و سربلند و با افتخار بیرون میام
؟ شما چی فکر میکنین؟
اینجا هم میگم دوستت دارم همه زندگی من...
سلام
به خودت بستگی داره
اگه خودتو خوارو کوچیک کنی بازم شکست می خوری
مثل بقیه میشه
هیچوقت به یه ژسر بیش از حد ابراز علاقه و وابستگی نکن
از من گفتن بود خواه پند گیر خواه ملال.
سلام مریم جونم خوبی؟
چرا به من نگفتی باز آدرس عوض کردی؟!
داشتم اون وبلاگت و زیر و رو میکردم ییهو آدرس و دیدم چشام شونصد تا شد
بیا بگو لینک کدوم و بذارم و کدوم و آپ می کنی و آدرستم بذار چون بلاگرد که مرحوم شده
برم بخونم
بوووووووس